«شنیدن برای پاسخ» در برابر «شنیدن برای درک»

تأملی فلسفی و سیستمی بر «شنیدن برای پاسخ» در برابر «شنیدن برای درک»

■در هیاهوی گفت‌وگوی انسان‌ها، آن‌گاه که زبان می‌تازد و گوش‌ها وانمود به حضور می‌کنند، تفاوتی بنیادین در شیوهٔ شنیدن، سکوت را از بصیرت، و صدا را از آگاهی جدا می‌سازد. شنیدن برای پاسخ، چون پیکانی است که هنوز مقصد را ندیده، اما کمانش را رها کرده است؛ چنان‌که گویی واژه‌ها را نه به قصد درک، بلکه برای پاتکِ اندیشه ذخیره می‌کنیم. در این وضع، مکالمه نه زایش معنا، بلکه مسابقهٔ حضور است. شنونده در مقام متکلم بالقوه، تنها نفس می‌گیرد برای آن‌که سخن براند، نه آن‌که حقیقت را دریابد.

□اما در برابر این رویکرد، شنیدن برای درک، طریقتی دیگر دارد؛ آن‌گونه که سقراط شنید تا حقیقت را از میان ابهام‌ها بیرون کشد، و بودا گوش فرا داد تا انسان را از رنج‌های نادانی رهایی بخشد. این‌گونه شنیدن، نه امری منفعل، بلکه کنشی فعال، اخلاقی، و بنیاداً فلسفی است. در این نوع شنیدن، گوش به جای آن‌که تنها دهلیزی برای ارتعاش باشد، به بوستان فهم بدل می‌شود؛ جایی‌که معنا شکوفا می‌گردد. شنیدن برای درک، سکوتی است که در آن زبان معنا می‌یابد، نه برای آن‌که پاسخی داده شود، بلکه برای آن‌که روحِ مخاطب، به‌راستی دیده شود.

●در بعد فردی، انسان‌هایی که برای فهمیدن گوش می‌سپارند، همان‌هایی‌اند که از ورای سخن، به ضمیر گوینده راه می‌یابند. آنان نه تنها پیام، بلکه رنج‌ها، سکوت‌ها، تردیدها و امیدهای نهفته در پس واژگان را می‌شنوند. چنین شنیدنی، جلوه‌ای از شفقت و همدلی است و نقطهٔ آغاز رشد درونی، خودشناسی و مهارت‌های تنظیم هیجانی. از دیدگاه روان‌کاوانه، شنیدن برای درک، بازتاب بلوغ روانی و کاهش نارسیسیسم «خودشیفتگی» در ارتباط انسانی است.

در سطح اجتماعی، جامعه‌ای که مردمش یکدیگر را برای درک، نه برای غلبه یا پاسخ، می‌شنوند، جامعه‌ای عادلانه‌تر، اخلاقی‌تر و تاب‌آورتر خواهد بود. در چنین جامعه‌ای، سیاست بر گفت‌وگوی اصیل استوار می‌شود، نه بر مناظره‌های سطحی و پرهیاهو. از منظر جامعه‌شناسی ارتباطی، به‌ویژه در سنت یورگن هابرماس، کنش ارتباطی زمانی به هم‌فهمی اصیل منتهی می‌شود که کنش‌گران به نیت درک متقابل وارد گفت‌وگو شوند، نه به نیت چیرگی یا اقناع.

در سیاست، آن‌گاه که رهبران برای پاسخ شنوند، گفتمان‌ها به صحنهٔ رقابت‌های تاکتیکی بدل می‌شود؛ اما هنگامی که برای فهمیدن گوش می‌سپارند، سیاست به هنرِ شنیدنِ تاریخ، خواستِ مردم، و نوای حقیقت مبدل می‌شود. نلسون ماندلا و ماهاتما گاندی از جمله رهبرانی بودند که گوش‌دادن را پیش از گفتن آموختند؛ و شاید راز اقتدار اخلاقی‌شان، نه در صدای بلند، بلکه در شنیدن عمیق نهفته بود.

□در رهبری سازمانی، مدیرانی که برای درک گوش می‌سپارند، از سطح «مدیریت منابع انسانی» به سطح «هم‌آفرینی معنا» ارتقا می‌یابند. آنان در دل واژگان زیردستان، نیازهای پنهان، تنش‌های سازمانی و ظرفیت‌های نهفته را کشف می‌کنند. پیتر سنگه در «پنجمین فرمان» تأکید دارد که رهبران یادگیرنده، آنانی هستند که «شنیدن عمیق» را به‌مثابه راهی برای تحول سیستمی، تمرین می‌کنند.

●از منظر فلسفی، شنیدن برای درک، به پرسشی وجودشناختی بازمی‌گردد: ما چرا می‌شنویم؟ اگر زبان، واسطهٔ بودنِ ما در جهان است، شنیدنِ اصیل، طریقِ سلوک با دیگری و جهان خواهد بود. مارتین هایدگر، در تحلیل خود از «در-جهان-بودن»، (یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فلسفهٔ مارتین هایدگر است که در اثر سترگ او هستی و زمان (Sein und Zeit) مطرح می‌شود) شنیدن را نه دریافت اطلاعات، بلکه «آزاد کردن امکان گفت‌وگو با هستی می‌دانست.

از دیدگاه علم شناختی و نوروساینس ارتباطی، شنیدن برای پاسخ، شبکه‌های عصبی رقابت و بقا را فعال می‌کند؛ در حالی‌که شنیدن برای درک، با تحریک قشر پیش‌پیشانی مغز، فرآیندهای همدلی، قضاوت اخلاقی و انعکاس اجتماعی را تقویت می‌کند. به‌عبارتی، بدن نیز از نیت ما در شنیدن آگاه است و مطابق با آن، پاسخ‌های شیمیایی و عصبی متفاوتی خلق می‌کند.

در نهایت، شنیدن برای درک، نه تنها عمل، بلکه «فضیلت» است – نوعی زیست اخلاقی در جهان کلمات. مهندسی که برای درک می‌شنود، طراحِ سامانه‌ای انسانی‌تر خواهد بود؛ سیاست‌مداری که برای درک گوش می‌سپارد، ملت را می‌سازد، نه فقط دولت را؛ و انسانی که برای درک گوش می‌دهد، جهان را منزلگاهی برای معنا، نه میدان جنگ واژه‌ها، می‌سازد.

شنیدن برای درک، شعر نانوشتهٔ گفت‌وگوست؛ سکوتی زایا، حضوری حقیقی، و راهی برای نزدیک‌شدن، نه غلبه‌کردن. و شاید رسالت زمانهٔ ما، در عصری که صداها بسیارند و فهم‌ها اندک، بازآموختن این فضیلت گمشده باشد: شنیدن، برای آن‌که بفهمیم، نه آن‌که بگوییم.

🖊️دکتر حسین ساسانی

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
درخواست مشاوره