دیالوگ مشاور و درمانجو( مدیریت خشم)این دیالوگ با اجازه ی درمانجو به اشتراک گذاشته شده

درمانجو: سلام خانم دکتر،

باز هم همه‌چیز از یک سوءتفاهم ساده شروع شد و من باز هم نتونستم خودم رو کنترل کنم، انگار یک‌دفعه تمام وجودم پر از خشم و اضطراب شد و جوری سرش فریاد زدم که هنوز لرزش صدام قطع نشده.
مشاور: سلام عزیزم، متاسفم که لحظات سختی رو گذروندی، اما بیا با هم نگاه کنیم که در اون لحظه که خشم شعله‌ور شد، واقعاً چه اتفاقی در دنیای درونی تو افتاد که از کوره در رفتی؟
درمانجو: دقیقاً همین‌جاست که دردم میاد، وقتی بهم گفت «بازم که تو این کار رو اشتباه انجام دادی»، احساس کردم تمام زحماتم دیده نشده و انگار یک‌هو پرت شدم به دوران بچگی که همیشه بهم سرکوفت می‌زدن و فقط می‌خواستم با تحقیر کردنش از خودم دفاع کنم.
مشاور: پس اون لحظه، همسرت نبود که با تو حرف می‌زد، بلکه زخم‌های قدیمی‌ت بیدار شدن و ذهن تو برای محافظت از اون بخش آسیب‌دیده، بلافاصله گارد جنگی گرفت تا اجازه نده بیشتر از این احساس بی‌ارزشی کنی.
درمانجو: آره خانم دکتر، چنان بهش تاختم و چیزهایی گفتم که می‌دونم قلبش شکست، ولی اون موقع انگار مغزم قفل شده بود و فقط می‌خواستم اون هم مثل من درد بکشه، الان هم غرق در حس گناهم و حس می‌کنم زن بدی هستم.
مشاور: این حس گناه نشون میده که تو ذاتا مهربونی، پس به جای سرزنش خودت، بیا تکنیک «توقف آگاهانه» رو تمرین کنیم؛ یعنی دفعه بعد که اون لرزش رو در قفسه سینه‌ت حس کردی، قبل از هر حرفی، فقط به ذهنت بگو: «الان وقت جنگ نیست، فقط وقت مشاهده‌ست».
درمانجو: آخه اون لحظه انقدر فشار روانی زیاده که اصلاً یادم میره باید مشاهده کنم، انگار یک سیل می‌آید و من رو با خودش می‌بره و فقط وقتی سیل بند میاد می‌بینم چه خرابی‌هایی به بار آوردم.
مشاور: کاملاً درکت می‌کنم، به همین خاطر بیا از تکنیک «نام‌گذاری هیجان» استفاده کنیم؛ یعنی وقتی حس کردی داری داغ میشی، زیر لب بگو «این فقط خشم منه که داره میاد» تا از این طریق بین خودت و اون هیجان سهمگین کمی فاصله بندازی و اجازه ندی تو رو با خودش ببره.
درمانجو: یعنی همین که بگم این خشمه، قدرتش کم میشه؟ چون واقعاً خسته شدم از این همه تنش و دلم می‌خواد بتونم با آرامش از حقم دفاع کنم نه با جیغ و فریاد.
مشاور: بله عزیزم، وقتی نامش رو می‌بری، بخش منطقی مغزت دوباره فعال میشه و اون وقت می‌تونی از تکنیک «بیان نیاز به جای انتقاد» استفاده کنی؛ مثلاً به جای اینکه بگی «تو همیشه منو تحقیر می‌کنی»، بگی «من الان احساس می‌کنم دیده نشدم و نیاز دارم کمی بهم فرصت بدی».
درمانجو: چقدر سخته که آدم در اوج ناراحتی بتونه انقدر منطقی باشه، ولی حس می‌کنم این تنها راهیه که می‌تونه رابطه من و همسرم رو از این بن‌بست نجات بده و آرامش رو به خونه برگردونه.
مشاور: سخت هست چون یک عادت قدیمیه، اما هر بار که سکوت می‌کنی و فقط یک نفس عمیق می‌کشی تا اون موج بگذره، داری یک مسیر عصبی جدید در مغزت می‌سازی که بهش میگن «شفای رابطه در میان طوفان».
درمانجو: ممنونم که همیشه با حرف‌هاتون بهم امید میدید، سعی می‌کنم این بار قبل از اینکه زبانم به نیش زدن باز بشه، به اون بخش کوچکم درونم بگم که من اینجا هستم و مراقبتم، پس لازم نیست بجنگی.
مشاور: این دقیقاً زیباترین کاریه که می‌تونی برای خودت بکنی، یعنی تبدیل شدن به یک مادر مهربان برای اون بخش از وجودت که سال‌هاست از قضاوت شدن می‌ترسه و حالا با خشم دنبال امنیت میگرده.
درمانجو: امیدوارم بتونم، چون واقعاً دلم برای اون لحظاتی که با همسرم در صلح بودیم تنگ شده و نمی‌خوام این رابطه زیر آوار حرف‌های تند و رفتارهای غیرارادی من دفن بشه.
مشاور: حتماً می‌تونی، فقط یادت باشه که مدیریت ذهن یک مسابقه نیست، بلکه یک تمرین صبورانه‌ست؛ هر بار که متوجه میشی داری از کنترل خارج میشی، همین «متوجه شدن» یعنی تو داری در مسیر بیداری قدم برمی‌داری.
درمانجو: خانم دکتر، واقعاً حس می‌کنم باری از روی دوشم برداشته شد، انگار فهمیدم که خشم من دشمن من نیست، بلکه یک زنگ خطر اشتباهیه که نیاز به نوازش داره نه سرکوب.
مشاور: چقدر زیبا گفتی، پس از این به بعد به جای جنگیدن با خشم، بهش گوش بده ولی اجازه نده سکان هدایت کلامت رو به دست بگیره و همیشه یادت باشه که تو بزرگتر از افکار و هیجاناتت هستی.
درمانجو: چشم، حتماً تمرین می‌کنم و سعی می‌کنم قبل از واکنش نشون دادن، اون فضای خالی بین حرف همسرم و جواب خودم رو پیدا کنم تا بتونم انتخاب کنم که چه زنی باشم.
مشاور: آفرین به تو، همین آگاهی یعنی تو دیگه زندانی ذهنت نیستی، بلکه نگهبان قدرتمند قلب خودت و رابطه‌ت شدی و من به این تغییر بزرگت افتخار می‌کنم.


مشاور: عزیزم، حالا که اینقدر خوب با لایه‌های درونی خشم آشنا شدی، بذار چند تا تکنیک «فوق‌محرمانه» و عملی بهت بگم که شاید هیچ‌جا به این صراحت نشنیده باشی و می‌تونه ورق دعوا رو کلاً برگردونه:
اول اینکه، وسط دعوا وقتی حس کردی همسرت داره با حرفاش کلافه‌ت می‌کنه، یه لحظه تو دلت به خودت بگو «من الان یه آدم زخمی جلو روم دارم، نه یه دشمن»؛ وقتی با چشمِ «ترحم» بهش نگاه کنی، ناخودآگاه گاردت می‌ریزه و لحنت نرم میشه، چون آدم از کسی که به نظرش ضعیفه و داره ناله می‌کنه، دیگه نمی‌ترسه که بخواد بهش حمله کنه.
تکنیک دوم که ممکنه اولش برات عجیب باشه، «تکنیک تاییدِ بخشی از حقیقت» هست؛ یعنی حتی اگه ۹۰ درصد حرفش اشتباهه، بگرد اون ۱۰ درصدی که درسته رو پیدا کن و همون اول بهش بگو «حق با توئه، من فلان جا اشتباه کردم»؛ این کار مثل این می‌مونه که بادکنکِ خشم طرف مقابل رو با یه سوزن بترکونی، چون اون منتظر جنگه و وقتی تو تاییدش می‌کنی، تمام سیستم دفاعی‌اش فلج میشه و دیگه دلیلی برای فریاد زدن نداره.
یه قانون طلایی دیگه هم دارم به اسم «قانون ۹۰ ثانیه»؛ وقتی همسرت حرفی زد که آتیشت زد، یادت باشه اون موج شیمیایی خشم فقط ۹۰ ثانیه تو بدنت دوام داره و بعدش هر جنجالی که به پا کنی، دیگه دستِ خودته نه هورمونات؛ پس فقط ۹۰ ثانیه مثل یه ربات سکوت کن، برو یه لیوان آب بخور یا حتی الکی برو دستشویی تا اون سیل شیمیایی فروکش کنه و بتونی با مغزِ بالغ‌ت تصمیم بگیری چی بگی.
و در آخر، معجزه «پرسش به جای پاسخ» رو فراموش نکن؛ وقتی بهت حمله می‌کنه، به جای اینکه تو هم نیش بزنی، خیلی آروم بپرس «عزیزم، الان دقیقاً از چیِ من ناراحتی؟ می‌خوام واقعاً درکت کنم»؛ این سوال مثل یه بن‌بستِ ذهنی برای آدمِ عصبیه، چون اون رو مجبور می‌کنه از فازِ هیجانیِ مغزش بیاد بیرون و فکر کنه، و همین فکر کردن یعنی پایانِ دعوا.
این‌ها رو که اجرا کنی، همسرت شوکه میشه، چون دیگه اون زنِ همیشگی رو جلوش نمی‌بینه که به بنزینِ دعوا اضافه می‌کرد، بلکه یه ملکه مقتدر رو می‌بینه که بلده چطور با آرامشش، طوفان رو مدیریت کنه.

برای دریافت مشاوره به شماره ی زیر پیام بدید

09109906300

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
درخواست مشاوره