
عزیزی ازم پرسید شکست عشقی رو میشه ترمیم کرد؟آره بنظرم میشه ترمیم کرد. نه مثل یه وسیله ی شکسته که دقیقاً به همون شکل اولش برگرده، نه مثل یه زخم که بدون جای بخیه خوب بشه. بیشتر شبیه درختیه که بعد از طوفان، با همه ی شکستگی هاش، باز هم به سمت نور رشد می کنه. دردش میمونه، شکستگی ها مشخصن، اما زندگی از لابه لای همون شکستگی ها دوباره جوانه میزنه. آدم فکر میکنه شکست عشقی یه بن بسته، یه آخر خطی که دیگه هیچ راه برگشتی ازش وجود نداره. اما باید فهمید اون درد، اون حس تهی بودن، قرار نیست کاملاً از بین بره. مثل ردپایی روی شن های ساحله؛ موج ها می آیند و می روند، شن ها رو با خودشون می برن، ولی اثر پا یه مدتی اونجا می مونه. تا یه روز میبینی دیگه خبری ازش نیست، یا حداقل، اونقدر کمرنگ شده که دیگه آزارت نمیده. ترمیمش هم با فراموش کردن نیست، با انکار کردن هم نیست. با اینه که بپذیری یه بخشی از وجودت برای همیشه عوض شده، یه جورایی دگرگون. مثل خاکستر بعد از آتش؛ دیگه سبز و زنده نیست، اما میتونه حاصلخیز باشه برای یه شروع تازه. باید به خودت زمان بدی، باید گریه کنی، عصبانی بشی، حتی یه مدت احساس کنی گم شدی توی یه تاریکی بی پایان. اما یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی که نفس کشیدن دیگه اونقده سخت نیست. بعد می بینی که میخندی، بعد عاشق یه آهنگ میشی، بعد دلت برای یه منظره یا یه طعم غذا شایدم شخص دیگری می تپه. اونوقته که میفهمی زندگی داره آروم آروم ترمیمت میکنه، حتی اگه خودت هنوز کاملاً باورت نشده باشه و شاید عجیبترین قسمت ماجرا اینه که وقتی از اون طرف تاریکی بیرون میایی، میبینی که اون شکست، اون عشق از دست رفته، بخشی از تو شده. نه به عنوان یه زخم، نه به عنوان یه شکست، بلکه به عنوان یه تجربه؛ چیزی که عمقت رو بیشتر کرده، چیزی که بهت یاد داده چقدر قویتری، چقدر انسان تری. پس آره، میشه ترمیم کرد، اما نه با پاک کردن، با پذیرفتن. با این باور که هر دردی، حتی اگه همیشگی باشه، قرار نیست همیشه همینقدر دردناک باشه