
دلیلی که سیر نمیشوی از توضیح دادن به یک نفر این است: کلمات هرگز نمیتوانند جایگزینِ «حس» شوند. مثل این است که تشنه باشی و مدام دربارهی فرمول شیمیایی آب (H_2O) حرف بزنی؛ هر چقدر هم دقیق حرف بزنی، گلویت تر نمیشود.
گاهی ما نمیخواهیم ناراحتیمان تمام شود؛ ما فقط میخواهیم «عمقِ فاجعهای که بر ما رفته» توسط دیگری درک شود.
وقتی دوباره و دوباره توضیح میدهی، یعنی حس میکنی طرف مقابل هنوز «عمقِ فاجعه» را نفهمیده است. تو دنبالِ راهکار نیستی، تو دنبالِ «شاهد» هستی. کسی که بگوید: «وای، واقعاً حق داری، این خیلی وحشتناک بود.» اما مشکل اینجاست که هیچکس نمیتواند دقیقاً همان وزن و دردی را که تو حس میکنی، حس کند. پس تو دوباره توضیح میدهی تا شاید این بار بفهمند… ولی باز هم نمیشود.تو باید یاد بگیری که چطور «در این جهان باشی، اما از این جهان نباشی». بنابراین حس کردن مهمتر از گفتن هست.
حسی که تمام و کمال حس شود، مثل یک موج میآید و میگذرد. اما حسی که تحلیل شود، در ذهن رسوب میکند و سالها باقی میماند حس کردن، جلو رفتن نیست؛ فرو رفتن است.
جلو رفتن یعنی: «من باید فردا بیشتر از امروز حس کنم.» (این کارِ ذهن است).
فرو رفتن یعنی: «من همین حالا، با همین دلهره، با همین خستگی و با همین ذهنِ تحلیلگرم، کاملا آزادم. آزادی واقعی این نیست که دیگر تحلیل نکنی؛ آزادی این است که «اسیرِ تحلیلهایت» نباشی..»
برای دریافت وقت مشاوره به این شماره پیام بدید:
09109906300