
زبان، پلی است که هرگز کامل ساخته نمیشود. ما از سمت خودمان کلمات را میفرستیم، اما آنها هرگز دقیقا همانطور که فرستاده ایم به مقصد نمیرسند چون مقصد، آدمی است که با تمام زخمها و خاطراتش پشت پنجره ایستاده و به ما نگاه میکند. حرف ما از دهانمان بیرون می آید اما در گوش دیگری به شکل دیگری جا می افتد. به رنگ تجربه های او درمی آید، به طعم ترسهای او مزه می دهد و اینجا دقیقاً همینجا بیشتر سوءتفاهم های زندگی ریشه میگیرد نه در نیت گوینده، نه حتی در خود کلمات، بلکه در آن فاصله کوچک و خاموش میان گفته شد و شنیده شد.
اغلب ما به حرفها واکنش نشان نمیدهیم به تفسیر خودمان از حرفها واکنش نشان میدهیم. کسی میگوید امشب دیر میام و ما میشنویم تو برای من مهم نیستی. کسی میگوید اینطوری بهتر بود و ما میشنویم تو همیشه اشتباه میکنی. کلمات ساده اند، اما ما از آنها برج میسازیم. برجهایی از پیشفرض، قضاوت و پیشینه. انگار گفت و گو فقط ظاهر ماجراست و باطن آن، گفت و گویی است که هر کس سالهاست با خودش دارد. ما از پشت پنجره داستانهای ناتمام خودمان به دیگران نگاه میکنیم و هر کلمهای را که شبیه یک زخم قدیمی باشد، همانجا میشناسیم و به آن شلیک میکنیم.
درون ما کودک شنونده ای زندگی میکند که خیلی وقتها سریعتر از بزرگسال درونمان حرف میزند. کودکی که یک جمله ساده را با صدای کسی میشنود که سالها پیش او را ناامید کرده است و پیش از آنکه ما بفهمیم چه شد، واکنش نشان داده. به همین دلیل است که گاهی با یک جمله بی آزار چنان برافروخته میشویم که بعداً خودمان هم تعجب میکنیم. در آن لحظه، ما با طرف مقابل حرف نمیزنیم با سایه ای حرف میزنیم که او را به جای طرف مقابل نشانده ایم و طرف مقابل هم بی خبر دارد با سایه ما حرف میزند. دو آدم واقعی پشت دو سایه و گفت و گویی که هرگز رخ نمیدهد.
رهایی از این دام، به شجاعت کوچکی نیاز دارد که معمولاً بزرگ به نظر میرسد یعنی شجاعت توقف. میان حرفِ دیگری و واکنش ما، یک لحظه خالی هست لحظه ای که میتوانیم به جای قضاوت، سوال کنیم منظورت این بود که…؟ شاید ساده ترین جمله دنیا باشد و در عین حال عمیق ترین مرز عشق. مرزی که میگوید من درباره ذهن تو حدس نمیزنم از خودت میپرسم. تفسیر، پیشفرض است و پرسش، احترام. کسی که میپرسد، دارد میگوید تو برای من یک راز زنده هستی، نه صفحه ای که من از حفظ خوانده ام.
این جداسازی میان آنچه گفته شد و آنچه من شنیدم تمرینی گ شبیه نفس کشیدن آگاهانه است. هر بار که حرفی مرا می آزارد، میتوانم یک لحظه بایستم و از خودم بپرسم او واقعاً چه گفت؟ یا من چه شنیدم؟ در بیشتر موارد، جواب دوم به مراتب طولانی تر است چون شنیدن ما پر است از همه چیزهایی که هیچکس نگفته و آنگاه به جای جنگیدن با تصویری که از کلمات دیگران ساخته ایم، میتوانیم برگردیم به خود کلمات و شاید ببینیم که آنها آنقدرها هم که فکر میکردیم تیز نبوده اند. گاهی تیزی از آن کلمه نیست از آن گوشی است که یاد گرفته در هر صدایی، صدای یک تهدید قدیمی را بشنود.
انسان وقتی از این فاصله آگاه میشود، آرامتر میشود و دیگر هر جمله را به مثابه حمله و هر سکوت را به مثابه قضاوت تفسیر نمیکند. یاد میگیرد که ذهن دیگری، سرزمین ناشناخته ای است که فقط با پرسیدن می توان واردش شد، نه با نقشه های کهنه و در پایان این تمرین، شاید به زیباترین کشف برسیم بیشتر حرفهایی که ما را آزرده اند، اصلا علیه ما گفته نشده اند بلکه آنها فقط در مسیر رسیدن به ما، از میان ترس های ما عبور کرده اند و رنگ ترس های ما را به خود گرفته اند و آن روز که این را بفهمیم، حرفها را همانطور که هستند روی میز میگذاریم، نه آنطور که ترسیده ایم باشند و گفت و گو دیگر جنگ نیست مهمانی است.
https://t.me/Psychology_motahari_channel