بعضی آدمها آنقدر درگیر حفظ تصویری هستند که از خودشان ساختهاند که برای فرار از پذیرفتن یک اشتباه، انرژی بیشتری صرف میکنند تا آنچه برای جبرانش لازم است. ابتدا انکار میکنند، بعد برای رفتارشان دلیل میتراشند، اگر دلیلها کافی نباشند، مسیر گفتوگو را عوض میکنند و اگر باز هم نتوانند از زیر بار واقعیت بیرون بیایند، سهم دیگران را از خطا پررنگ میکنند تا سهم خودشان کمتر به چشم بیاید. مسئله این نیست که نمیدانند اشتباه کردهاند؛ گاهی مسئله این است که نمیتوانند میان من اشتباه کردم و من آدم بیارزشی هستم تفاوت بگذارند. انگار پذیرفتن یک خطا قرار است تمام آن چیزی را که درباره خودشان باور دارند، فرو بریزد. برای همین، بهجای آنکه با رفتارشان روبهرو شوند، از تصویری دفاع میکنند که از خودشان ساختهاند. تصویری که در آن همیشه حق با آنهاست، نیتشان درست بوده و اگر اتفاق ناخوشایندی افتاده، حتماً پای اشتباه دیگری در میان است. اما حقیقت این است که انسان برای خوب بودن مجبور نیست همیشه درست عمل کند. همانطور که برای دوستداشتنی ماندن، نیازی ندارد از هر خطایی تبرئه شود. اتفاقاً کسی که میتواند بگوید اشتباه کردم، بیآنکه برای حفظ ارزش خودش به تحقیر دیگری پناه ببرد، رابطه سالمتری با خودش دارد. انکار، شاید برای مدتی غرور را حفظ کند، اما بهایش را اعتماد دیگران میپردازند. توجیه، شاید شرم را آرام کند، اما فرصت تغییر را میگیرد و مقصر دانستن دیگران، شاید آدم را از پاسخگویی نجات دهد، اما او را در همان نقطهای نگه میدارد که بارها از آن آسیب دیده است. گاهی آنچه یک رابطه را فرسوده میکند، خودِ اشتباه نیست؛ این است که یک نفر برای اعتراف نکردن به آن، حاضر میشود واقعیت را تحریف کند، رنج دیگری را نادیده بگیرد و اعتماد میانشان را قربانی کند. رشد از جایی آغاز میشود که دیگر لازم نباشد برای حفظ تصویری بینقص از خودمان بجنگیم. جایی که بفهمیم ارزش ما با خطا کردن از بین نمیرود، اما اصرار بر انکار خطا میتواند بهتدریج ما را به کسی تبدیل کند که دیگران نمیتوانند به صداقتش اعتماد کنند. در نهایت، مهمترین پرسش این نیست که چند بار اشتباه کردهایم؛ این است که وقتی حقیقت برخلاف میل ما از راه میرسد، آیا آنقدر شهامت داریم که بهجای دفاع از خودمان، مسئولیت آنچه کردهایم را بپذیریم؟
