روانشناسی در تاریخچهٔ خود، به گونههای متفاوتی تعریف شده است. اولین دسته از روانشناسان، حوزه کار خود را «مطالعه فعالیت ذهنی» میدانستند. با توسعه رفتارگرایی در آغاز قرن حاضر و تأکید آن بر مطالعه انحصاری پدیدههای قابل اندازهگیری عینی، روانشناسی بهعنوان «بررسی رفتار» تعریف شد. این تعریف، معمولاً، هم شامل مطالعه رفتار حیوان و هم رفتار آدمیان میشود، با این فرضها که:
- اطلاعات حاصل از آزمایش با حیوانها قابل تعمیم به انسانها است.
- رفتار حیوانها بهخودیخود، شایان توجه است.
از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ در بسیاری از کتابهای درسی روانشناسی، همین تعریف ارائه میشد؛ اما با توسعهٔ روانشناسی پدیدارشناختی و روانشناسی شناختی، بار دیگر به تعریف قبلی رسیدهایم و در حال حاضر در تعاریف روانشناسی هم به «رفتار» اشاره میشود و هم به «فرایندهای ذهنی». روانشناسی را میتوان چنین تعریف کرد: مطالعه علمی رفتار و فرایندهای روانی. این تعریف، هم توجه روانشناسی را به مطالعه عینی رفتار قابل مشاهده آشکار میسازد و هم به فهم و درک فرایندهای ذهنی که مستقیماً قابل مشاهده نیستند و بر اساس دادههای رفتاری و عصب-زیستشناختی قابل استنباط هستند، عنایت دارد.[۶]
تاریخچه
[ویرایش]
مقالهٔ اصلی: تاریخ روانشناسی
تاریخچه روانشناسی را میتوان تا سده چهارم و پنجم پیش از میلاد، با دانشمندانی چون افلاطون و ارسطو دنبال نمود؛ ولی به قول هرمان ابینگ هاوس، روانشناسی، پیشینهای دراز، اما تاریخچهای کوتاه دارد (شولتز و شولتز، ۱۳۷۲، ص ۱۸). یک فیلسوف آلمانی به نام رادولف گوسلنیوس[۷] ابداع کننده اصطلاح «سایکولوژی» است. تقریبا تا اواخر سده نوزدهم، روانشناسی بهعنوان شاخهای از علم فلسفه، شناخته میشد.

دوره ساختارگرایی
[ویرایش]
ساختارگرایی اشاره به «تئوری آگاهی» دارد که توسط ویلهلم وونت مطرح شد. در سال ۱۸۷۹ ویلهلم وونت (که به پدر روانشناسی آزمایشی نیز معروف است) اقدام به تأسیس یک آزمایشگاه در دانشگاه شهر لایپزیک آلمان نمود که تمرکز اصلی آن، بر مطالعات روانشناختی بود. ویلهلم وونت خودش یک ساختارگرا نبود؛ اما از شاگردان وی و فردی به نام ادوارد بردفورد تیچنر-که یکی از نخستین روانشناسان آمریکا شد-از فعالان رویکرد ساختارگرا در برابر رویکرد کارکردگرایی بود. مطالعات ویلهلم وونت بر شکست ساختار به اجزای فرایندهای ذهنی متمرکز بود.

دوره کارکردگرایی
[ویرایش]
رویکرد کارکردگرایی در مقابل رویکرد ساختارگرایی شکل گرفت. این رویکرد به شدت، تحت تأثیر کار و مطالعات فیلسوف، دانشمند و روانشناس آمریکایی بنام ویلیام جیمز استوار بود. وی باور داشت که علم روانشناسی میبایست ارزش کاربردی داشته باشد و دریابد که ذهن چطور میتواند به منفعت فرد، عمل کند. در سال ۱۸۹۰ ویلیام جیمز در کتاب خود با نام «اصول روانشناسی»، به بسیاری از پرسشهای مطرح شده در باب بنیادهای روانشناسی که تا سالها بعد توسط روانشناسان مطرح میشدند، پاسخ داد. از دیگر محققان مکتب کارکردگرایی میتوان به جان دیویی و هاروی کار اشاره کرد. همچنین میبایست به دانشمند آلمانی به نام هرمان ابینگ هاوس اشاره کرد؛ کسی که پیشرو انجام آزمایشهایی دربارهٔ حافظه بود. وی در مطالعاتی که در دانشگاه برلین انجام میگرفت، مدل روش تحقیق کمی دربارهٔ یادگیری و فراموشی را ارائه کرد. در همین زمان، دانشمند روسی با نام ایوان پاولف (شخصی که مبتکر فرایند یادگیری شرطی شدن کلاسیک است) نیز آزمایشها خود را روی سگها انجام داد که بعدها بهعنوان «مفهوم شرطی شدن کلاسیک» از آن، یاد شد. اما در سالهای ابتدایی دهه ۱۹۵۰ میلادی، تمامی تکنیکهای بهکار گرفته و توسعه یافته شده توسط ویلهلم وونت، ویلیام جیمز، جان دیویی، هرمان ابینگ هاوس و بقیه این دسته از دانشمندان، تحت عنوان روانشناسی آزمایشی-که به شدت، به دستههای اطلاعات ذهنی و پردازش آنها مربوط میشدند-شاخهای از مباحث مربوط به روانشناسی شناختی شده بودند.


دوره رفتارگرایی
[ویرایش]
بهعنوان بخشی از عکسالعمل نسبت به طبیعت فردی و دروننگر روانشناسی و وابستگی انحصاری آن به جمعآوری مجدد تجارب مبهم و دوردست کودکی، مکتب رفتارگرایی بهمنزله روش راهنمایی تئوری روانشناسی، معروف شد. روانشناسانی همچون: جان بی. واتسون، ادوارد ثورندایک و بی.اف. اسکینر بهعنوان پیشتازان این مکتب بودند. رفتارگرایان اعتقاد داشتند که روانشناسی باید تبدیل به علم رفتارشناسی گردد و نه ذهن؛ آنها این نظر را که وضعیتهای درون ذهنی مانند اعتقادات، تمایلات یا هدفها را میتوان به صورت علمی، مورد تحقیق قرار داد، رد نمودند. در سال (۱۹۱۳) واتسون در نوشتاری بانام «روانشناسی از دیدگاه رفتارگرا» اظهار داشت که روانشناسی، رشتهای کاملاً تجربی از علوم طبیعی است؛ اشکال درونگرایی، از اجزای لازم این روشها محسوب نمیگردند، و اینکه رفتارگرایان، مرزی بین انسان و حیوان، از جهت صفت، قائل نیستند.
رفتارگرایی در تمامی سالهای آغازین سده بیستم به عنوان مدل غالب روانشناسی، مطرح بود. دلیل عمده این سرآمد بودن خلق، و کاربرد موفق (نه حداقل از آنچه به نام تبلیغ) تئوریهای شرطی شدن بهعنوان مدلهای علمی رفتار انسان بود؛ بههرحال، کمکم مشخص شد که برخلاف اکتشافات مهمی که رفتارگرایی، پدیدآورده بود، ولی بهعنوان یک تئوری، راهنمای رفتار انسان ناکارآمد بهنظر میرسید. بازبینی کتاب”رفتار کلامی اثر اسکینر توسط نوام چامسکی (با هدف توضیح فرایند اکتساب زبان در یک چهارچوب رفتارگرایی) بهعنوان یکی از عوامل اصلی ختمکننده دوران رفتارگرایی بهشمار میآید.
چامسکی اثبات نمود که زبان را نمیتوان بهصورت انحصاری، از راه شرطیشدن آموخت؛ زیرا مردم قادرند جملاتی بیهمتا در ساختار و معنا را بیان کنند که بهتنهایی از راه تجربههای روزمره زندگی، قابل تولید نیستند. این مباحث، مؤید آن است که فرایندهای درونی ذهن-که رفتارگرایان، آنها را تحت عنوان توهم، رد میکردند-واقعاً وجود دارند. به همین شکل، کار آلبرت بندورا نشان داد که کودکان، قادرند که یادگیری از راه مشاهدات اجتماعی را بدون تغییر در رفتار علنی بیاموزند و بنابراین، بیشتر روی بازنماییهای درونی حساب باز نمایند.
‘روانشناسی بشردوستانه’ در سال ۱۹۵۰ بهوجود آمد و بهعنوان واکنشی به مثبتگرایی و تحقیقات علمی ذهن، به کار خود ادامه داد. تأکید این روانشناسی بر نظریه پدیدارشناختی تجارب انسانی بوده و در جستجوی فهم بشر و رفتار آنها از راه انجام تحقیقات کیفی برآمد. ریشههای تفکرات بشردوستانه در اگزستانسیالیستها و فلسفه پدیدارشناختی بوده و بسیاری از روانشناسان بشری، روش علمی را کاملاً رد نموده و اعتقاد داشتند که سعی در تبدیل تجارب انسان به واحدهای اندازهگیری، باعث تخلیه همه معانی و ارتباطات او بهعنوان موجودی زنده خواهد گشت.


برخی دیگر از نظریهپردازان این مکتب فکری، عبارتند از: آبراهام مازلو مبتکر سلسله نیازهای انسانی، کارل راجرز مبتکر درمان مشتری مداری و فریتس پرل مبتکر و بسطدهنده درمان گشتالت.
ظهور فناوری رایانهای نیز به پیشرفت استعارهٔ عملکرد ذهنی به پردازش اطلاعات کمک نمود. این فناوری بههمراه تحقیقات علمی در زمینه مطالعه ذهن و نیز اعتقاد به وضعیت داخلی ذهن، به پیدایش روانشناسی شناختی بهعنوان مدل برجسته ذهن، کمک نمود.
ارتباطات بین مغز و عملکرد دستگاه عصبی نیز متداول گردید. بخشی از دلیل این رایجشدن به آزمایشهای افرادی مانند چارلز شرینگتون و دونالد او. هب و بخشی دیگر هم به مطالعات دانشمندان در خصوص جراحت مغزی (همچنین بخش روانشناسی شناختگرا را ببینید) برمیگشت. با توسعه فناوریهای اندازهگیری عملکرد مغز، روانشناسی اعصاب و علوم مربوط به اعصاب بخشهای فعال در روانشناسی امروزی گردیدند.
با درگیری علوم دیگر (از جمله فلسفه، دانش رایانه و علوم مربوط به اعصاب) جهت شناخت و فهم ذهن، چتری از علوم شناختی بهعنوان ابزار تمرکز تلاشها در مسیری سازنده، تشکیل گردید.
بههرحال، بسیاری از روانشناسان از آنچه بهعنوان مدلهای «مکانیکی» ذهن انسان و طبیعت او مطرح بود، دلخوشی نداشتند. از افراد این حلقه میتوان به (روانشناسی تبدیل شخصیت و روانشناسی تحلیلی) کارل یونگ اشاره نمود که در طلب برگشت روانشناسی به ریشههای روحانی خود بودند؛ دیگرانی مانند سرگئی موسکویکی و گرهارد داوین اعتقاد داشتند که رفتار و فکر در ذات خود الزاماً با هم تعامل داشته و در جستجوی قالبگذاری روانشناسی در قالب وسیعتر مطالعات علوم اجتماعی بودند که این علوم نیز در ارتباط مستقیم با مفهوم اجتماعی تجربه و رفتار هستند.
سلام مطلب جالبی بود
خوشحالیم که مورد پسند واقع شد
اگه میشه استیکر رو هم برای ارسال نظرات اضافه کنید
اوکی پیشنهاد خوبیه و ما از اون غافل بودیم حتما در ویراست بعدی سایتمون این رو قرار میدیم