چگونه با رها کردن “من” به آگاهی ناب برسیم؟

اگر ذهن در وعده از بین بردن “هویت فکری” صادق باشد در یک لحظه میتواند حیات آنرا قطع کند؛ یا درست تر بگوییم، لحظه ای که فکر صادقانه بخواهد که هویت فکری وجود نداشته باشد، این پدیده دیگر وجود ندارد. زیرا خود فکر است که آن را میآفریند و حیاتش را تداوم می دهد.
در طریق آگاهی و رهایی به یک اصل اساسی توجه داشته باشید تا ذهن خود را از بسیاری فریب ها و اشتباهات بر حذر دارید: به اشباح، یعنی به “خود” نیندیشید؛ تمام توجه تان معطوف به کیفیت حرکت خود ذهن باشد. وقتی شما به “من” می اندیشید دارید به طور ضمنی آن را یک واقعیت فرض میکنید. و تا زمانی که ذهن آنرا واقعیت فرض می کند تداومش نیز یک امر حتمی است. لحظه ای که ذهن از اندیشیدن به “من” بازماند و حرکت خودش را زیر مراقبت بگیرد، “من” خود بخود محو شده است.
از محتوای چیزهایی که گفتیم نتیجۀ ضمنی دیگری که حاصل میشود این است که همۀ کسانی که با هویت و قالب فکری زندگی می کنند از نظر اصول روانی و خصوصيات كلى يكسانند. تفاوت هایی که در افراد می بینیم، تفاوت نوع قالب و و نوع نمایشات و تلاش هایی است که برای حفظ آن بکار می برند. مثلاً یکی از خصوصیات قالب، جهل است. قالب فکری نه تنها ذهن را در محدوده تنگی محصور و مشغول نگه می دارد، بلکه موضوع مشغولیت آن اساساً پندار است، نه واقعیت. به این معنا انسان های قالبی در یک خواب بیدارنما، در یک جهل کلی و ناآگاهی عمیق به سر می برند. و از نظر این اصل در عرض یکدیگراند.
در اینجا لازم است چند نکته تبصره مانند را در مورد بهبود تدریجی و همچنین تفاوت انسانها یادآور شویم. ممکن است این سؤال را مطرح کنید که چطور میشود گفت کسی که فرضاً بیست سال است در طریق عرفان یا روانکاوی یا هر مكتب و سیستم دیگر مشغول به خودشناسی و تزکیه نفس است با کسی که تازه شروع کرده تفاوت ندارد؟ باید گفت به یک معنا و به یک تعبیر تفاوت ندارند و به یک معنا دارند.
تفاوت کسی که بیست سال پیش شروع کرده با آنکه تازه شروع کرده در اینست که اولی ممکن است لزوم رهایی از اسارت ”نفس” را عقلاً بیش از دیگری درک کرده باشد. فرض کنید ما چند نفر داریم به طرف یک ده میرویم. تا زمانی که هیچکدام از ما به ده نرسیده ایم، از نظر نبودن در ده و بی خبری از آن با هم فرقی نداریم. ولی از نظر اینکه شما ممکن است در دو قدمی ده باشید، دیگری در صد قدمی و دیگری در هزار قدمی، با هم فرق داریم. ده آن حالت ناشناخته و رای فکر است که همۀ ما از آن بی خبریم. انسان یا در آن حالت هست یا نیست. تصور اینکه بین آن حالت و ” قالب فكرى” حد وسطی هم وجود دارد، طفره هایی است برای نگه داشتن قالب و توجیه آن، به این وسیله میخواهیم خود را در یک جای نسبت ها جا بزنیم تا از لزوم تحول اساسی غافل بمانیم. اگر مثنوی را با دقت نگاه کرده باشید همین معنا را به وضوح در آن میبینید مولوی هیچ کجا اشاره به “نسبت” و شدید و ضعیف بودن “من” نکرده است. در یکجا می گوید “حولی ها اندک اندک کم شود”، ولی نمیگوید “نفس“ اندک اندک ضعیف می شود. همه جا می بینیم که “نفس” را مترادف با شیطان، اهریمن، گبر، بت، پلیدی و نظایر اینها می داند، نه نیمه شیطان و نیمه اهريمن. وجود بی “نفس” را هم یک کیفیت ،و جمانی پاک و فرشته گونه می داند.
محمد جعفر مصفا
تفکر زائد